آرشیو شهریور 1405

پست‌های منتشر شده در شهریور 1405

فاقد عنوان

Flora Flora · Flora ·

گاهی فکر می‌کنم انسان از رفتن آدم‌ها نمی‌ترسد؛
از سکوتی می‌ترسد که بعد از رفتنشان، درونش شروع می‌شود.

همان چیزی که بعد از رفتنشان درونش باقی می‌ماند؛
یک جای خالی که هیچ‌کس نمی‌تواند پرش کند.
از اتاقی که هنوز بوی حضورشان را دارد،
از حرف‌هایی که دیگر هیچ‌وقت گفته نمی‌شوند،
و از قلبی که نمی‌داند با این همه خاطره، چگونه ادامه بدهد.

ما تمام عمر دنبال معنای زندگی می‌گردیم،
شاید چون نمی‌خواهیم قبول کنیم که بعضی چیزها هیچ معنایی ندارند؛
بعضی آدم‌ها می‌آیند، دوستمان دارند،
به عمیق‌ترین قسمت وجودمان راه پیدا می‌کنند
و درست وقتی باور می‌کنیم "این‌بار ماندنی‌ست"، می‌روند.

و بعد، زندگی ادامه پیدا می‌کند...
صبح می‌شود، مردم می‌خندند، خیابان‌ها شلوغ می‌شوند،
اما درون تو، زمان در همان لحظه‌ای متوقف می‌شود که آخرین‌بار نگاهش کردی.

تلخ‌ترین قسمت فقدان، نبودن آدم نیست؛
این است که کم‌کم به نبودنش عادت می‌کنی.
یاد می‌گیری بدون او بخندی، راه بروی، زندگی کنی...
اما دیگه هر شب، وقتی همه‌چیز آرام است،
خاطراتش بی اجازه زنده می شوند؛

و  می‌فهمی چیزی در تو برای همیشه مرده؛
نه خاطره‌اش، نه دوست داشتنش،
بلکه آن آدمی که تو، وقتی او را داشتی، بودی.

شاید بعضی آدم‌ها نمی‌روند؛
فقط از کنارمان ناپدید می‌شوند
و تا آخر عمر،
در عمیق‌ترین جای قلبمان زندگی می‌کنند؛
جایی که نه می‌توانیم به آن‌ها برسیم،
نه می‌توانیم از آن‌ها فرار کنیم؛

و چه دردناک است فهمیدن این حقیقت که
گاهی دلتنگ یک آدم نیستی؛
دلتنگ خودت هستی...
همان کسی که قبل از رفتنش،
هنوز باور داشت بعضی چیزها
برای همیشه می‌مانند.

پاییز

Flora Flora · Flora ·

دلتنگ پاییزم 

برای برگ‌های زردی که یکی‌یکی از شاخه جدا می‌شوند،
برای خیابان‌های خیس و عصرهای سرد،
برای بوی خاکی که بعد از باران،
که خاطره‌ای فراموش‌شده را به جان آدم می‌اندازد.

دلتنگ چیزی‌ام که پاییز با خودش می‌آورد؛
حسی که نامی ندارد،
اما درست در عمیق‌ترین قسمت روحم می‌نشیند
و بی‌ آنکه بدانی چرا،
دلت را برای چیزی تنگ می‌کند که شاید هیچ‌وقت واقعا نداشته‌ای.

پاییز را دوست دارم،
چون شبیه حقیقت زندگی‌ست؛
زیباست، اما ماندنی نیست.
می‌آید تا یادمان بیندازد
هیچ شاخه‌ای برای همیشه سبز نمی‌ماند،
هیچ آسمانی همیشه روشن نیست؛
و هیچ حضوری،
هر قدر دوست داشتنی،
قرار نیست تا ابد بماند.

برگ‌ها می‌ریزند
و عجیب اینجاست که طبیعت،
برای از دست دادنشان عزاداری نمی‌کند؛
رهایشان می‌کند
تا دوباره متولد شود.

شاید فلسفه‌ی پاییز همین باشد؛
اینکه گاهی باید چیزی را دوست داشته باشی
و با این حال،
جرعت رها کردنش را داشته باشی.

من دلتنگ پاییزم؛
شاید چون در سکوت برگ‌ریزانش،
چیزی از خودم را می‌بینم.
آدمی که خیلی چیزها را از دست داده،
خیلی چیزها را رها کرده،
و هنوز نمی‌داند
کدام رفتن‌ها پایان بودند
و کدامشان، آغاز دوباره‌ای که هرگز نرسید.

دلتنگ پاییزم؛
برای آن لحظه‌های آرامی که جهان
کمی آهسته‌تر می‌گذشت،
برای عصرهایی که می‌شد
کنار پنجره نشست و به باران خیره شد
و برای چند دقیقه،
از تمامِ هیاهوی زندگی فاصله گرفت.

شاید من دلتنگ پاییز نیستم؛
دلتنگ خودم هستم...
دلتنگ آن آدمی که یک روز
میان بوی خاک خیس،
صدای باران
و خش‌خش برگ‌ها زیر قدم‌هایش،
هنوز به فردا ایمان داشت.
آن آدمی که هنوز بلد بود
از چیزهای ساده عمیقا خوشحال شود
و رفتن‌ها را پایان نمی‌دید.

دلتنگ روزهایی هستم
که نمی‌دانستم بعضی لحظه‌های ساده،
روزی تبدیل به خاطره‌هایی می‌شوند
که برای دوباره لمس کردنشان،
حاضرم تمامِ سال را به انتظار بنشینم.

و حالا،
هر بار که پاییز نزدیک می‌شود،
انگار چیزی در من بیدار می‌شود؛
چیزی شبیه یک دلتنگیِ بی‌نام،
برای فصلی که هنوز نیامده
و برای نسخه‌ای از خودم
که شاید مدتی ست دیگر وجود ندارد.

پاییز برای من فقط یک فصل نیست؛
یادآوری آرام این حقیقت تلخ است
که بعضی زیبایی‌ها،
دقیقا به این دلیل زیبا هستند
که می‌دانیم موقتی‌اند.

و شاید به همین خاطر است
که هر سال،
پیش از آنکه اولین برگ بیفتد،
دلم برای پاییز تنگ می‌شود...