فاقد عنوان
· · گاهی فکر میکنم انسان از رفتن آدمها نمیترسد؛
از سکوتی میترسد که بعد از رفتنشان، درونش شروع میشود.
همان چیزی که بعد از رفتنشان درونش باقی میماند؛
یک جای خالی که هیچکس نمیتواند پرش کند.
از اتاقی که هنوز بوی حضورشان را دارد،
از حرفهایی که دیگر هیچوقت گفته نمیشوند،
و از قلبی که نمیداند با این همه خاطره، چگونه ادامه بدهد.
ما تمام عمر دنبال معنای زندگی میگردیم،
شاید چون نمیخواهیم قبول کنیم که بعضی چیزها هیچ معنایی ندارند؛
بعضی آدمها میآیند، دوستمان دارند،
به عمیقترین قسمت وجودمان راه پیدا میکنند
و درست وقتی باور میکنیم "اینبار ماندنیست"، میروند.
و بعد، زندگی ادامه پیدا میکند...
صبح میشود، مردم میخندند، خیابانها شلوغ میشوند،
اما درون تو، زمان در همان لحظهای متوقف میشود که آخرینبار نگاهش کردی.
تلخترین قسمت فقدان، نبودن آدم نیست؛
این است که کمکم به نبودنش عادت میکنی.
یاد میگیری بدون او بخندی، راه بروی، زندگی کنی...
اما دیگه هر شب، وقتی همهچیز آرام است،
خاطراتش بی اجازه زنده می شوند؛
و میفهمی چیزی در تو برای همیشه مرده؛
نه خاطرهاش، نه دوست داشتنش،
بلکه آن آدمی که تو، وقتی او را داشتی، بودی.
شاید بعضی آدمها نمیروند؛
فقط از کنارمان ناپدید میشوند
و تا آخر عمر،
در عمیقترین جای قلبمان زندگی میکنند؛
جایی که نه میتوانیم به آنها برسیم،
نه میتوانیم از آنها فرار کنیم؛
و چه دردناک است فهمیدن این حقیقت که
گاهی دلتنگ یک آدم نیستی؛
دلتنگ خودت هستی...
همان کسی که قبل از رفتنش،
هنوز باور داشت بعضی چیزها
برای همیشه میمانند.